تبليغاتX
آسمانیها

آسمانیها

صفحه اصلي

ارتباط با ما

آرشیو مطالب

خوش آمديد

منوی کاربری

Use Advanced Search

یا علی

سلام آقا من شنبه 26/12/85 راهی مناطق غربم. به امید خدا شهدا امسال هم ما رو طلبیدند. مشکلات زیادی داشتم ولی همرو برای رسیدن به این اردو کنار گذاشتم. ولی اگه شهدا منو نمی طلبیدند عمرا یکی از کارام هم درست نمی شد. خلاصه فقط اینو بهتون بگم که خیلی خوشحالم . یا علی....

نوشته شده توسط مسعود | لینک ثابت | موضوع: |

سلام روز اول عید از سرزمین نور برگشتم . از طرف همتون نائب الزیاره بودم. انشاء الله همه اونهایی که مناطق عملیاتی غربو ندیدن برن و ببینن. یا علی

نوشته شده توسط مسعود | لینک ثابت | موضوع: |

درد دل

       

سلام به دوکوهه....

سلام به منزلگاه شهدا...

اگر می خواهی اولین منزلگاه شهدا را ببینی دوکوهه رو ببین...

اگر رفتی دعا کن که شهدا یه نگاه کوچکی به ما هم بندازند...

شاید ما هم دعوت شدیم...

 

          

 

سلام به شلمچه...

سلام به کربلای 5...

هر جاش که پا بزاری قطره قطره خون شهدا ریخته است...

 

                                                          

 

سلام به اروند...

سلام به موج های خروشان...

سلام به رودخانه ی  بی رحم...

 

 

                               

 

                             ---------------------------------------------------------------------------------------

           یه خاطره

اردوی بچه بسیجیا موقع تعطیلات نوروز، مناطق جنگیه جنوبه.

من در سالهای 1383و84 از طرف بسیج سلمان کن به این مناطق رفتم.

از کلیه ی مناطق به غیر از فکه دیدن کردم. ( هنوز هم آرزو به دل دیدنش موندم)

ولی هیچ سالی برای من مثل سال 1385 نبود . چون بیشتر بچه های بسیج ما از مناطق جنوب بازدید کرده بودند مسئولان ما تصمیم گرفتند ما را به جایی ببرند که تا حالا نرفتیم.

ما نمی دانستیم که امسال عید اردویی داریم یا نه. تا اینکه به ما خبر دادند در تاریخ 9/1/1385 برای بازدید از مناطق غربی کشور به سمت کرمانشاه می رویم. خیلی خوشحال شدیم. چون     می خواستیم جایی رو ببینیم که در موردش خیلی حرفها شنیده بودیم.

روز هشتم عید  رفتم پیش مادرم .  اون لحظه خیلی تو جو بودم . چون فکر و ذکرم شهدای غرب و حالات و رفتار اونها بود. بهش گفتم مامان اگه منو ندیدی حلالم کن . آقا چشمت روزه بد نبینه ، نزدیک بود سرو صورت ما رو بیاره پایین  .... 

 خلاصه روز موعود فرا رسید.  یادمه روز شهادت امام حسن (ع) بود. وقتی که می خواستیم راه بیفتیم همه این اضطرس را داشتیم که مبا دا اونجا هوای خوبی نداشته باشد.

نیمه های شب به شهر کرمانشاه رسیدیم . در یک مدرسه شب را گذراندیم . صبح بعد از خوردن صبحانه به سمت شهر پاوه حرکت کردیم . در شهر پاوه از چند جا دیدن کردیم. خونه یکی ازخانواده های شهدا هم رفتیم . خانواده ی 3  شهید که هرکدام به  نحوی شهید شده بودند .

بعد از پاوه  به شهرنودشه رفتیم . عجب شهری بود ... در این مدت که ما در آنجا بودیم مردم آنجا خیلی به ما کمک می کردند و خیلی خوشحال بودند که ما برای زیارت مناطق جنگی، استان کرمانشاه را انتخاب کرده ایم . چون هیچ سالی هیچ کاروانی به آن مناطق نمی رفت و ما اولین کاروان بودیم . بعد از نودشه به باینگان رفتیم . آنجا هم شهر خوبی بود .

خلاصه بعد از چهار روز رویایی ما به تهران بازگشتیم .

در این مدت من خیلی چیزهارو دیدم ...

مناطق زیبا و سرسبز استان کرمانشاه ....

مناطق جنگی و سرد آنجا که اگر ما بخواهیم  دو سه ساعت در آنجا بمانیم باید یکماه خونه بخوابیم ...  چه برسه بخواهیم چند ماه در آن کوه و کمر بجنگیم ...

  ومردمان خونگرم  و مهربان استان کرمانشاه....

 

   

                                     

 

امیدوارم  امسال هم  بتونم برای دیدن شهرهای دیگر مناطق غرب به آنجا برم .

شهدای غرب ما خیلی غریبند .

                                            ما با رفتنمون به آنجا باعث خوشحالی آنها می شویم . 

 

 

                --------------------------------------------------------------------------------------------

  

                            فضای این دل دیوانه گرفته بوی گل نرگس                 دلم نشسته چو پروانه در آرزوی گل نرگس

                            سزد زغصه بمیرم من ز درد غربت و تنهایی              همیشه ذکر فرج دارم ولی چرا تو نمی آیی

 

 

نوشته شده توسط مسعود | لینک ثابت | موضوع: |

ای حیات با تو وداع میکنم

 

دست نوشته شهید چمران چند لحظه قبل از شهادت

« اي حيات! با تو وداع مي‌کنم. با همه زيبائي‌هايت؛ با همه مظاهر جلال و جبروت؛

با همه وجود وداع مي‌کنم.

با قلبي سوزان و غم آلود به سوي خداي خود مي‌روم.

و از همه چيز چشم مي‌پوشم....

اي پاهاي من!

مي‌دانم شما چابکيد.

مي‌دانم که در همه مسابقه‌ها گوي سبقت را از رقيبان ربوده‌ايد.

مي‌دانم که فداکاريد.

مي‌دانم که به فرمان من، مشتاقانه بسوي شهادت، صاعقه‌وار به حرکت در مي‌آئيد.

اما من آرزوئي دارم.

من مي‌خواهم که شما به بلندي طبع بلندم به حرکت درآئيد.

به قدرت اراده آهنينم محکم باشيد.

به سرعت تصميمات و طرحهايم سريع باشيد.

اين پيکر کوچک، ولي سنگين از آرزوها و نقشه‌ها و اميدها و مسئوليت‌ها را، به سرعت مطلوب، به هر نقطه دلخواه برسانيد.

در اين لحظات آخر عمر آبروي مرا حفظ کنيد.

من چند لحظه بعد به شما آرامش مي‌دهم.

آرامش ابدي!

ديگر شما را زحمت نخواهم داد.   

ديگر شب و روز شما را استثمار نخواهم کرد.   

ديگر فشار عالم و شکنجه روزگار را بر شما تحميل نخواهم کرد.   

ديگر به شما بي‌خوابي نخواهم داد.   

و شما ديگر از خستگي فرياد نخواهيد کرد.   

از درد و شکنجه ضجه نخواهيد کرد.   

از بي‌غذائي، از گرما و سرما شکوه نخواهيد کرد.   

آرام و آسوده، براي هميشه، در بستر نرم خاک، آسوده خواهيد بود.   

   اما... 

   اما  اين لحظات حساس،

   لحظات وداع با زندگي و عالم،

   لحظات لقاء پروردگار،

   لحظات رقص من در برابر مرگ،

بايد زيبا باشد..»   

 

نوشته شده توسط مسعود | لینک ثابت | موضوع: |

حرفهای آسمانی

رهایی

خوشا ياران كزين ويرانه رستند
زدل بند تعلقها گسستند
زمردى پشت شيطان درون را
چه زيبا در شبانگاهان شكستند
فريب اين جهان و نفس خود را
نخوردند و زدام خويش جستند
زاين دنياى بى مهر و محبت
گذر كردند و با پاكان نشستند
خوشا ياران كه در عهد جوانى
كتاب پست خودبينى ببستند
به وقت وصل و پايان جدايى
توگوئى از شراب عشق مستند
خوشا ياران عهد خون و ايثار
كه نيكوخويش بشكستندو رستند

 


مهمان

من شهيدم همچون يارانم مرا باور كنيد
ساكن اندر جمع پاكانم مرا باور كنيد
مانده تنها در بيابان جسم مجروحم ولى
شمع جمع بزمِ يارانم مرا باور كنيد
ساكنم هرچند، در اين گوشه ميدان ولى
در جنان مرغى خوش الحانم مرا باور كنيد
من وضو با خون نمودم وقت ديدار خدا
در حريم دوست مهمانم مرا باور كنيد
پيرِ من فرمود جانبازى كنم در راه عشق
من وفا كردم به پيمانم مرا باور كنيد
شرح با خونم نمودم آيه دشوار عشق
زآن كه من تفسير قرآنم مرا باور كنيد
گرچه مفقودالاثر شد نام و عنوانم ولى
جارى اندر متن ايمانم مرا باور كنيد

                          مجموعه اشعار جانباز شيميايي ناصر قمرزاده

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- 

دوباره یه کی دیگه از شعرهای  مرحوم سپهر رو براتون گذاشتم. این یکی خیلی قشنگه....  

 

اتل متل يه جعبه...

اتل متل يه جعبه
پر از مداد رنگى
اتل متل يه بچه
چه بچه زرنگى.... 

 

 


ادامه مطلب

نوشته شده توسط مسعود | لینک ثابت | موضوع: |

شعر

یکی دیگه از شعرهای مرحوم سپهر را براتون گذاشتم. انشاا... که خوشتون میاد.


اتل متل یه مادر
اتل‌ متل‌ يه‌ مادر
نحيف‌ و زار و خسته‌
با صورتي‌ حزين‌ و
دستاي‌ پينه‌ بسته‌...


ادامه مطلب

نوشته شده توسط مسعود | لینک ثابت | موضوع: |

اتل متل يه بابا

اتل متل يه بابا
دلير و زار و بيمار
اتل متل يه مادر
يه مادر فداكار

اتل متل بچه‌ها
كه اونارو دوست دارن
آخه غير اون دوتا
هيچ كسي رو ندارن

مامان بابا رو مي‌خواد
بابا عاشق اونه
به غير بعضي وقتا
بابا چه مهربونه

وقتي كه از درد سر
دست مي‌ذاره رو گيجگاش
اون باباي مهربون
فحش مي‌ده به بچه‌هاش

همون وقتي كه هرچي
جلوش باشه مي‌شكنه
همون وقتي كه هرچي
پيشش باشه مي‌زنه

غير خدا و مادر
هيچ‌كسي رو نداره
اون وقتي كه باباجون
موجي مي‌شه دوباره

دويدم و دويدم
سر كوچه رسيدم
بند دلم پاره شد
از اون چيزي كه ديدم

بابام ميون كوچه
افتاده بود رو زمين
مامان هوار مي‌زد
شوهرمو بگيرين

مامان با شيون و داد
مي‌زد توي صورتش
قسم مي‌داد بابارو
به فاطمه ، به جدش

تو رو خدا مرتضي
زشته ميون كوچه
بچه داره مي‌بينه
تو رو به جون بچه

بابا رو كردن دوره
بچه‌هاي محله
بابا يه هو دويد و زد تو ديوار با كله

هي تند و تند سرش رو
بابا مي‌زد تو ديوار
قسم مي‌داد حاجي رو
حاجي گوشي رو بردار

نعره‌هاي بابا جون
پيچيد يه هو تو گوشم
الو الو كربلا
جواب بده به گوشم

مامان دويد و از پشت
گرفت سر بابا رو
بابا با گريه مي‌گفت
كشتند بچه‌هارو
بعد مامانو هلش داد
خودش خوابيد رو زمين
گفت كه مواظب باشين
خمپاره زد، بخوابين

الو الو كربلا
پس نخودا چي شدن؟
كمك مي‌خوايم حاجي جون
بچه‌ها قيچي شدن

تو سينه و سرش زد
هي سرشو تكون داد
رو به تماشاچيا
چشاشو بست و جون داد

بعضي تماشا كردن
بعضي فقط خنديدن
اونايي كه از بابام
فقط امروزو ديدن

سوي بابا دويدم
بالا سرش رسيدم
از درد غربت اون
هي به خودم پيچيدم

درد غربت بابا
غنيمت نبرده
شرافت و خون دل
نشونه‌هاي مرده

اي اونايي كه امروز
دارين بهش مي‌خندين
براي خنده‌هاتون
دردشو مي‌پسندين

امروزشو نبينين
بابام يه قهرمونه
يه‌روز به هم مي‌رسيم
بازي داره زمونه

موج بابام كليده
قفل در بهشته
درو كنه هر كسي
هر چيزي رو كه كشته

يه روز پشيمون مي‌شين
كه ديگه خيلي ديره
گريه‌هاي مادرم
يقه تونو مي‌گيره

بالا رفتيم ماسته
پايين اومديم دروغه
مرگ و معاد و عقبي
كي ميگه كه دروغه؟

نوشته شده توسط مسعود | لینک ثابت | موضوع: |

copyright @ 2005-2006 استفاده از مطالب با ذكر منبع مجاز است قالب امام زمان طراحی شده توسط فرشاد احمدی